وبلاگ

 

 

صحنه، از این قرار بود...

در ترافیکِ در حالِ حرکتِ همت به غرب، ورودی حقانی، حضرت موتور کمی بد رانندگی کرد و راننده‌ی سمند، نهیب‌اش زد. همان طور که آهسته می‌راندند، بحث‌شان شد. از تکاپوی هر سه سرنشین سمند، به نظر می‌رسید چیزهای خوبی به موتوری و سرنشین‌اش نمی‌گفتند. جنب و جوش بالا گرفت و ناگهان، به طرزی عجیب، موتوری ایستاد و از سمند فاصله گرفت. سمندی‌ها که ظاهری علیه السلام داشتند و سیاه پوشیده بودند برمی‌گشتند عقب و با تلخ اخمی، خطاب به موتوری، لب می‌جنباندند و دست تکان می‌دادند. موتوری‌ها، در گوش هم نجوا می‌کردند و فاصله را حفظ. سمندنشینان دست بردار نبودند و به ژانگولر مشغول. تا این که...

تا این که صحنه را دیدم...

آن جوانک سیاه‌پوش، آن جوانک علیه السلام که عقب نشسته بود و لابد رخت عزای محرم به تن داشت، نیم‌تنه از پنجره‌ی عقب خودش را بیرون کشید و تفنگ در دست موتوری را نشانه رفت...

یک لحظه تمام ماشین‌ها فریز شدند. کسی جرأت تکان خوردن نداشت. موتوری، رنگ پریده، کنار گارد ریل ایستاده بود و همراه سرنشین‌اش، مبهوت، حرکات وقیح جوانک را می‌پایید...

سمند، رفت. جوانک، سلاح در دست، خودش را درون ماشین کشید؛ سلاح‌اش آخر از همه...

...

یک سری چیز، قطار شد توی ذهن‌ام...



راه میانبر URL | لینک دایم | ۹۱/۹/۱ - ۱۲:۰۵ - چهارشنبه

چه جالب

احتمالا فیلمی، دوربین مخفی ای چیزی بوده انشاءا...


کاوه لینک دایم | ۹۱/۸/۳۰ - ۲۳:۴۵ - سه‌شنبه

بسیار زیبا بود! صحنه را عرض میکنم! و بسیار عمیق بود و همین طور در حال عمیقتر شدن است تا جایی که عقیم بودنش را همه بفهمند!



نام
ایمیل
وبسایت/وبلاگ http://
عنوان پیام
متن پیام
کد تصویر را وارد کنید

Google+ By Lisham Shahbazian