وبلاگ

آسترولوژي (نجوم)

موسيقي

كاغذي‌جات برقيه

آرشيو عكس

پيوندها

تماس با من

درباره‌ي من

فهرست وبلاگ‌ها بر اساس زمان بروزآوري

۲/۵/۸۷ چهارشنبه
 

 

 

< >

 

آرشيو نوشته‌ها

پنج‌شنبه ۲۷/۰۴/۸۷ - كرسي‌شعرهاي الف.نوني

شنبه ۲۵/۰۳/۸۷ - هادي عزيز و هادي عزيز

سه‌شنبه ۲۱/۰۳/۸۷ - سلام...

دوشنبه ۲۳/۰۲/۸۷ - شوش‌گير شديم رفت...

يكشنبه ۱۸/۰۱/۸۷ - هر كجا هستم، باشم...

شنبه ۱۸/۱۲/۸۶ - داغ كهنه‌ي انتخابات

چهارشنبه ۰۱/۱۲/۸۶ - كلوب‌ها/كارناوال‌ها

چهارشنبه ۱۷/۱۱/۸۶ - يك سوپرمن ايراني

چهارشنبه ۲۶/۱۰/۸۶ - دم كون فيل گرم

جمعه ۱۶/۰۹/۸۶ - بترسيد از اين اسراييل

جمعه ۱۱/۰۸/۸۶ - بادنجان وايرلس

شنبه ۰۵/۰۸/۸۶ - اندر باب ساعت بيدارباش

چهارشنبه ۱۸/۰۷/۸۶ - حق الناف

جمعه ۱۳/۰۷/۸۶ - سوگند به قلم

پنج‌شنبه ۰۵/۰۷/۸۶ - :)

شنبه ۳۱/۰۶/۸۶ - كابوي بازي‌هاي وطني

سه‌شنبه ۳۰/۰۵/۸۶ - فليكربازي؛ اصفهان

سه‌شنبه ۲۳/۰۵/۸۶ - يه آروق كوچولو

دوشنبه ۰۸/۰۵/۸۶ - غرغرونگ

شنبه ۳۰/۰۴/۸۶ - آرزوپردازي

يكشنبه ۲۴/۰۴/۸۶ - پيوست بنزيني

يكشنبه ۱۰/۰۴/۸۶ - گوساله‌اي به نام بنزين

شنبه ۰۲/۰۴/۸۶ - كاهش تورمي

يكشنبه ۲۷/۰۳/۸۶ - قضاوت

دوشنبه ۲۱/۰۳/۸۶ - آثار الف نوني

چهارشنبه ۰۹/۰۳/۸۶ - وام مهر محمود

پنج‌شنبه ۲۷/۰۲/۸۶ - سپاسه

شنبه ۲۲/۰۲/۸۶ - من چه سبزم امروز...

دوشنبه ۱۰/۰۲/۸۶ - صندوق اعتباري شكم

يكشنبه ۱۹/۰۱/۸۶ - سنگ‌واكنون

چهارشنبه ۰۸/۰۱/۸۶ - صبحانه‌هاي نوروزي

شنبه ۰۴/۰۱/۸۶ - صد سال به از اين سال‌ها

چهارشنبه ۲۳/۱۲/۸۵ - گيرم پدر تو بود فاضل

شنبه ۱۲/۱۲/۸۵ - كودكانه

يكشنبه ۰۶/۱۲/۸۵ - چه كار مي‌كنم آيا

شنبه ۲۸/۱۱/۸۵ - والنتاين يا سپندارمذگان؟! کريسمس يا ...؟!

دوشنبه ۱۶/۱۱/۸۵ - يك پست و نصفي

پنج‌شنبه ۰۵/۱۱/۸۵ - مانور زلزله

يكشنبه ۰۱/۱۱/۸۵ - خبرهاي خاكستري

دوشنبه ۲۵/۱۰/۸۵ - بازي‌هاي زمستاني

جمعه ۲۲/۱۰/۸۵ - كارت اعتباري اتميك

يكشنبه ۰۳/۱۰/۸۵ - يلداواره‌ها

چهارشنبه ۲۹/۰۹/۸۵ - درد ناگفتن

دوشنبه ۲۰/۰۹/۸۵ - آرامش دروني

دوشنبه ۱۳/۰۹/۸۵ - گلوريا

جمعه ۱۰/۰۹/۸۵ - دل من و اين همه برف نيامده

چهارشنبه ۰۱/۰۹/۸۵ - لپ‌تاپ يخچالي

دوشنبه ۲۲/۰۸/۸۵ - رأي خواهم داد

دوشنبه ۱۵/۰۸/۸۵ - ما را چه به ناخوشي

يكشنبه ۰۷/۰۸/۸۵ - مغز سرباز

آرشيو كامل


  پنج‌شنبه ۲۷/۰۴/۸۷ ـ كرسي‌شعرهاي الف.نوني

قديم‌ترهايي نه چندان دور، هرگاه جماعت اديبان و شعرا گعده‌اي مي‌گرفتند و بازار عكاظشان به راه مي‌شد، شروع مي‌كردند به شعرخواني و متن ادبي در كردن از خودشان و به به و چه چه گفتن و بادام و پسته لمباندن و يحتمل، نوشيدني‌هاي ويژه نوشيدن. همين مي‌شد كه پس از چند دقيقه‌اي، از پشت صندلي‌هاشان ليز مي‌خوردند زير كرسي‌ها و با سري سنگين و چشمي خمار به قدر طاقت و وسع، چند ساعتي زور مي‌زندند كه دامان شعر و شاعري از كف نرود.

همين دامان رها نكردن بود كه فضاي جلسات را مزين مي‌نمود به انواع اراجيف و مهملات موزون و ادبي. از همان موقع بود كه اصطلاح "كرسي شعر" باب شد و ملت به هر جفنگ قشنگي كه مي‌شنيدند، همين چيزي مي‌گفتند كه الان ذكر خيرش رفت. البته همه‌ي عزيزان مستحضرند كه ذهن سيال و خلاق ايراني جماعت، به هيچ چيز و هيچ كسي در طول تاريخ رحم نكرده تا حالا بخواهد به اين اصطلاح وزين رحم كند. همين است كه در گذر زمان اين كلمه و مفهومش دچار استحاله گشته و تبديل شده به همان عبارت نافرم و ناجور و بي‌معني كه اكنون نقل محفل عوام و خواص است.


...


واقعيت آن است كه به جاي اين سه‌نقطه كه اين بالا مشاهده مي‌كنيد، مفصلا در باب ارتباط كيفيت فرمايش‌هاي آقاي الف‌نون و كرسي شعر، مطلب نوشته بودم اما مستحضريد كه خودسانسوري جزو لاينفك اين مملكت بي صاحاب است. لذا به عنوان همين پست كه نوشتم در باب اين ارتباط بسنده مي‌كنم...






  شنبه ۲۵/۰۳/۸۷ ـ هادي عزيز و هادي عزيز

همين الان كه آمدي و با هم صحبت كرديم، بلافاصله نشستم و خواندم نوشته‌ات را. از همان ابتدا محبت را خواندم ميان كلمه به كلمه‌ي نوشته‌ات. به ميانه كه رسيدم لب‌خند از لبانم جدا نمي‌شد. انگار كه نكته‌هايي تازه كشف كرده باشم از نگاه ديگران درباره‌ي خودم. در همان لحظات تصميم گرفته بودم خواندنم كه تمام شد؛ بيايم وسط همان جلسه‌اي كه الان نشسته‌اي پيشانيت را ببوسم و از اظهار محبتت تشكر كنم؛ اما به آخر كه رسيدم، بغضي ناخواسته گلويم را فشرد و دانستم كه اگر گامي پيش بگذارم، قطعاً نخواهم توانست جلوي شكستن بغضم را بگيرم.

واقعيت آن است كه ما با هم بزرگ شديم هادي عزيز! تنها من و تو را نمي‌گويم، جماعت دوستان را مي‌گويم. ما با هم بزرگ شديم و با هم سختي كشيديم و با هم شادي كرديم؛ و تكنولوژي با هم كار كردن را توسعه داديم و در عين حال تكنولوژي با هم دعوا كردن و سر هم داد كشيدن را و تكنولوژي سختي‌ها از سر گذراندن را و تكنولوژي با هم شاد بودن را و تكنولوژي حل همان مسايلي كه گاه در تعريفشان اختلاف داشتيم؛ و مهم‌تر از همه، تكنولوژي هم‌انديشي را! ما سرمايه‌ي بزرگي جمع كرده‌ايم؛ ما كار بزرگي كرديم كه به جرأت مي‌گويم كم‌تر جمعي به چنين افتخاري نايل است...

بارها و بارها در جمع‌هاي ديگري از دوستان و فاميل، گفته‌ام و باز تكرار مي‌كنم كه آن چه كه دارم، به لطف و اراده‌ي حضرت حق تعالي، از بركت دوستي با شما و همه‌ي دوستان عزيزي است كه اكنون حق برادري به گردن من دارند و بي‌اغراق حق معلمي به گردن من دارند. نكته‌ها و درس‌هاي بسياري فراگرفتم از همه‌ي شما.

الان حال و هواي نوشتنم كمي ابري است. يادآوري آن همه خاطرات شيرين و آن همه نكته‌هاي نغز، ذهني مي‌خواهد آسوده از بغض و اشك. شايد فرصتي دست داد و نوشتم‌شان...

هفت سال، كم زماني نيست هادي جان! عمري‌ست براي خودش. چگونه مي‌توانم عمرم، بخشي از وجودم، سرمايه‌ام را جايي بگذارم و جاي ديگر باشم. نه هادي عزيز! نه! نمي‌توانم آن‌چنان باشم كه نبينم اين بخش از وجودم را...






  سه‌شنبه ۲۱/۰۳/۸۷ ـ سلام...


در سبك‌بالي رهايي، مي‌ترسم از توهم لحظه‌اي كه نسيم تو را با خود ببرد. مي‌دانم كه در باورت، سادگي‌ام از قاصدك‌ها كم‌تر نيست، اما باز مي‌ترسم؛ نسيم، در اين امور سابقه‌ي خوبي ثبت ندارد...

يله مي‌شوي بر آغوش نسيم، چشم مي‌بندي و مست مي‌شوي و دست باز مي‌كني؛ و شيطنت مي‌كند نسيم و مويت را مي‌كشد و دامنت را مي‌كشد و روسري‌ات را مي‌كشد؛ و دلم را مي‌كشد چنان از پي‌اش كه هيچ خار بياباني را به چنين خواري و سرگشتگي نكشيده بود...

آرام، بي آن كه كسي بفهمد، آمدم آن بالا ببينم به همان بلندي كه مي‌گويند، هست؟ پيام داده بودم به آن يكي‌شان كه اين بار كه آمديم به لطف كرمش، كم نگذارد و آن چنان ببارد تا نماند كسي كه بي‌نصيب باشد. آن‌قدر ببارد كه نقش نفس‌ها و اشك‌ها هم از زيادت آن بي‌خاطره نماند؛ و در نزديكي اين همه ابر بغض‌آلود، تب مي‌كنم، بلند بلند...

حالا تو هي بيا و بگو كه راه دور است و ساق‌هاي خسته‌مان را توان پيمودنش نيست

حالا تو هي بيا و بگو كه ميان اين همه تشنگي و تنهايي، از تب آسمان و گريه‌ي ابر خبري نيست

حالا تو هي بيا و بگو كه از نوازش نسيم و خمار دشت‌هاي سبز ما را نصيبي نيست...

ما، حديث مجسم نسيميم؛ دوست‌داشتني‌ترينم...

ما، آيينه‌ي تبيم و اشك...






  دوشنبه ۲۳/۰۲/۸۷ ـ شوش‌گير شديم رفت...

رانندگي دور ميدان شوش، علاوه بر جگر، ملزومات ديگري را هم مي‌طلبد که حقير حتي بالقوه هم فاقدشان هستم؛ اما به هر ترتيب وقتي که آدم مستأصل مي‌شود، گاهي حرکات في البداهه‌يي از خود صادر مي‌کند که صد دوست و آشنا و فاميل انگشت به دهن مي‌مانند و نمي‌دانند چگونه ممکن است که فلاني آره و اين‌هااا...

بنده‌ي خدايي را ـ که ما باشيم ـ فرض کنيد صورت تراشيده، زلف شانه کشيده و تي‌شرت قرمز پوشيده، يک کتي نشسته باشد پشت فرمان و در معيت خواهر و مادر، با اطمينان به نفس براي اولين بار در عمرش، ميدان شوش را دور مي‌زند.

در بدو ورود به ميدان، يک رأس پيکان جوانان، داراي سرنشينان جوان‌تر، بي‌مهابا مي‌کشد روي ماشين آن بنده‌ي خدا.

کسي که طرف شاگرد پيکان نشسته با موهاي فرفري ژل خورده و داراي ته ريش، نيم تنه از شيشه خودش را بيرون آورده و با لب و لوچه‌ي کج و ماوج به معناي شکايت، طلب کارانه صوت اعتراض "هوووو...." را خطاب به بنده‌ي خدا ادا مي‌نمايد.

بنده‌ي خدا با چهره‌ي عصباني و خشمگين صوت پاسخ "بفرماااااا..." را در فضاي روحاني ميدان شوش رها مي‌سازد.

آقاي مو فرفري، يک چيز بدي مي‌گويد و فضا را روحاني‌تر مي‌کند.

آقاي بنده‌ي خدا ـ من باب يادآوري: که ما باشيم ـ بي‌توجه به حضور مادر و خواهر گرامي، با يکي از انگشتان محترم دست راست، حرکتي نمايشي را به اجرا مي‌گذارد و فضا از شدت روحانيت آوردوز مي‌شود...

خلاصه آن که آبروي‌مان رفت پيش مامان و آبجي.


حالا بندگان خدا فکر مي‌کنند پيش خودشان که فلاني در حضور ما که اين کار را کرد، در غياب ما چه کارها که نمي‌کند...






  يكشنبه ۱۸/۰۱/۸۷ ـ هر كجا هستم، باشم...

اگر درست يادم باشد هشت سال پيش، آخرين باري بود كه مسعود را ايران ديدم. حالا بعد از هشت سال آمده ايران تا سه ماهه، ايران را بچرخد و به عشقش برسد: عكاسي :) منتها آن‌قدر از اين و آن شنيده كه "ارديبهشت ايران قشنگ است" كه به اميد ديدن ارديبهشت ايراني، آن سه ماه الان شده هشت ماه و خدا مي‌داند چه‌قدر ديگر طول بكشد...



حالا مسعود نمايشگاهي گذاشته از عكس‌هايش و بخشي كوچكي از آن‌ها را به نمايش خواهد گذاشت...


افتتاح نمايشگاه: جمعه ۲۳ فروردين ماه از ساعت ۱۶ الي ۲۱

بازديد روزانه ۱۶ الي ۲۰، يك‌شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها صبح ۱۰ الي ۱۳

نمايشگاه تا روز پنج‌شنبه ۲۹ فروردين ماه برقرار است

پايين‌تر از فرهنگ‌سراي نياوران، ابتداي پاسداران، تنگستان چهارم، كوچه‌ي ناز ۱، بن‌بست ترانه، پلاك ۳

تلفن: ۲۲۲۸۵۲۹۹






جسته گريخته

سه‌شنبه ۳۰/۰۵/۸۶ - مدت‌ها بود مي‌خواستيم در پيوندداني‌مان هر چه پرشن بلاگ دات كام را به دات آي.آر تغيير دهيم، وقت نمي‌كرديم تا اين كه طي دي‌شب و امروز امر مذكور محقق گرديد :) شرمنده از اين كه دير شد.

يكشنبه ۲۰/۱۲/۸۵ - اين پست لگوماهي رو با عنوان با سي‌صد چه‌كار كنيم رو بخونيد و در اعتراض به فيلم 300 با لينك دادن به عبارت 300 the movie كمك كنيد تا پيشنهاد بمب گوگولي به نتيجه برسه...

يكشنبه ۱۳/۱۲/۸۵ - آنوباني‌ني سايتي هست راجع به جاذبه‌هاي گردش‌گري ايران. اين سايت، دست آورد ايران‌گردي‌هاي دو تا سرباز جان بر كف در طول خدمت سربازي‌شونه. بعد هي بگين سربازي بده P: البته هنوز كامل نيست ولي تا حالاش هم اطلاعات خيلي خوبي رو مي‌تونين توش پيدا كنين. دوستم مهدي غلامي هم يكي از همون دو تاست :)

يكشنبه ۰۶/۱۲/۸۵ - اين پست وام مهر مأمون قاف را بخوانيد و به ديگران هم بدهيد بخوانند. خواندنش براي رفع انواع گرفتگي چشم و گوش خوب است...

دوشنبه ۰۲/۱۱/۸۵ - قابل توجه دوستان فليكر دوست، با استفاده از آخرين نگارش فايرفاكس و با نصب اين اكستنشن روش، بدون محتاج بودن به هيچ فيلترشكني، از دنياي زيباي فليكر لذت ببريد. ممنون از دوست عزيز حامد صابر (عليه الرحمه)

چهارشنبه ۲۷/۱۰/۸۵ - قابل توجه فاير فاكس بازان!! اين خيلي بامزه است :)) به كجاها برد اين رئيس جمهور ما را...

پنج‌شنبه ۳۰/۰۹/۸۵ - بارها شده كه واسه يه عكس يا فونت "بسم الله الرحمن الحيم" مناسب براي شروع گزارش‌هام، دست به گريبان بودم. دو سه ماهي مي‌شه كه چند تا فايل wmf رو از جاهاي مختلف جمع كردم. البته همه‌شون باب سليقه‌ي من نيست ولي خوب، گفتم بذارمشون اين‌جا تا باقي دوستان هم استفاده كنن. لينكش رو هم در كاغذي‌جات برقيه اضافه كردم.

شنبه ۰۴/۰۹/۸۵ - هر روز بدتر از دي‌روز... مدت‌ها پيش اين را ديده بودم. باز هم امروز گذرم افتاد به آن‌جا و حالم بد شد. كاتالوگش را بگيريد و بخوانيد...

جمعه ۱۲/۰۸/۸۵ - جديداً يه وبلاگ راه‌اندازي شده با عنوان مشتريان ناراضي داتك كه هدفش بيان مشکلات و ناکارآمدي‌هاي خدمات اينترنت شرکت داتك هست. ممنون از جادي بابت معرفي لينك.

دوشنبه ۱۷/۰۷/۸۵ - اين گزارش را حتماً بخوانيد. كم نداريم از اين مسايل ولي دانسته‌اي است كه دانستنش بد نيست. ممنون از كاوه بابت لينك.

كليه‌ي موارد



تبليغات