وبلاگ

آرشیو عکس

درباره‌ی من

۸/۱۱/۹۰ شنبه
 

 

این کیودک درون ما خیلی موجود نازنینی است :) گفتم دل‌تان بسوزد (۱۹/۱۰/۹۰ - دوشنبه - ۱۱:۴۴)

Follow lisham on Twitter
 

>

 

آرشیو نوشته‌ها

عمل‌کرد تحریم | دوشنبه ۰۳/۱۱/۹۰

نوستالژی مدرسه | یکشنبه ۱۸/۱۰/۹۰

آن فلان زا | یکشنبه ۰۴/۱۰/۹۰

حماسه‌ای شِکرخوابی | شنبه ۱۲/۰۹/۹۰

یا چیزی شبیه به این | شنبه ۲۸/۰۸/۹۰

به ریش مردم می‌خندند... | شنبه ۲۱/۰۸/۹۰

اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ دوم | یکشنبه ۱۵/۰۸/۹۰

اندر حکایت ماشین آمریکایی ـ یکم | دوشنبه ۰۹/۰۸/۹۰

سیر بخورید :) | یکشنبه ۲۴/۰۷/۹۰

سعادتِ حقیقی | جمعه ۱۵/۰۷/۹۰

آرشام و لیشام | یکشنبه ۱۰/۰۷/۹۰

دایی باقر خوران | یکشنبه ۲۷/۰۶/۹۰

خرابی چون که از حد بگذرد... | دوشنبه ۲۱/۰۶/۹۰

اینسومنیا ـ ماهی‌گیری ـ عروسی | شنبه ۱۲/۰۶/۹۰

حکایت کُری‌های گردوبازهای دوست‌داشتنیِ موسسه | یکشنبه ۰۶/۰۶/۹۰

لحظه‌های شکستن... | پنج‌شنبه ۰۳/۰۶/۹۰

سندرم در... | دوشنبه ۲۴/۰۵/۹۰

لکنت گرفته‌ام انگار | شنبه ۱۳/۰۱/۹۰

مثل پیش‌ترها نیستم دیگر... | سه‌شنبه ۱۹/۱۱/۸۹

توهمات یومیه | دوشنبه ۰۶/۱۰/۸۹

مناسب برای کودکان 30 الی 33 سال | دوشنبه ۲۴/۰۸/۸۹

استراحت می کنیم... | یکشنبه ۲۵/۰۷/۸۹

همدانیه | یکشنبه ۱۸/۰۷/۸۹

سلام :) | پنج‌شنبه ۱۸/۰۶/۸۹

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند... | یکشنبه ۳۱/۰۵/۸۹

از هر دری سخنی | شنبه ۲۲/۰۳/۸۹

السلام علیک یا اوبونتو | سه‌شنبه ۲۰/۱۱/۸۸

انا لیمو | یکشنبه ۰۴/۱۱/۸۸

کشتی توفیق کجاست؟ | یکشنبه ۲۰/۱۰/۸۸

ساعتی با ما نشستی... | جمعه ۲۲/۰۸/۸۸

زنانی انتخاب ناشدنی | سه‌شنبه ۰۳/۰۶/۸۸

و حالا دیگر انقلاب برایم غریب نیست... | شنبه ۱۰/۰۵/۸۸

... که هر که بی هنر افتد نظر به عیب افتد | پنج‌شنبه ۱۴/۰۳/۸۸

چاره ای نیست، باید رای داد | چهارشنبه ۰۶/۰۳/۸۸

نپیچان ای فلک، لطفا | پنج‌شنبه ۲۴/۰۲/۸۸

مستی و راستی | سه‌شنبه ۲۰/۱۲/۸۷

چه‌قدر از تو دلگیرم ای مرگ | چهارشنبه ۲۳/۱۱/۸۷

این سه عینکوی ریشو | شنبه ۱۹/۱۱/۸۷

زود است، مردنش... | شنبه ۰۵/۱۱/۸۷

برف نو، برف نو، سلام، سلام... | چهارشنبه ۲۷/۰۹/۸۷

ضد جرم، مخصوص سیگاری‌ها | شنبه ۱۸/۰۸/۸۷

الف.نون. و مافیای علی آقای بقال | سه‌شنبه ۰۹/۰۷/۸۷

آدمی، و..ق | پنج‌شنبه ۰۷/۰۶/۸۷

و سوییچ نزول می‌کند | چهارشنبه ۳۰/۰۵/۸۷

کرسی‌شعرهای الف.نونی | پنج‌شنبه ۲۷/۰۴/۸۷

هادی عزیز و هادی عزیز | شنبه ۲۵/۰۳/۸۷

سلام... | سه‌شنبه ۲۱/۰۳/۸۷

شوش‌گیر شدیم رفت... | دوشنبه ۲۳/۰۲/۸۷

هر کجا هستم، باشم... | یکشنبه ۱۸/۰۱/۸۷

داغ کهنه‌ی انتخابات | شنبه ۱۸/۱۲/۸۶

آرشیو کامل


وضعیت به گونه‌ای است که نوشتن از هر چه که تنه بزند به آگاهی، بوی سیاست می‌گیرد و خشتک نویسنده در معرض خطر. برای مایی که به هزار و یک دلیل، باید سرمان در آخورِ خودمان باشد، ننوشتن از این‌گونه حوزه‌ها، از بدیهیات است؛ اما یک چیزی هست که توی گلوی‌مان گیر کرده است این چند وقت و ترس‌مان از غم‌باد گرفتن بیش‌تر شده؛ پس می‌نویسیم‌اش علی الحساب.

این خیال خامی بیش نیست که تحریم‌های پی در پی بلاد راقیه‌ی خونِ مردم بمک، به هدف تحدید و فشار بر ایران باشد در راستای شفاف‌سازی و شاید رهاسازی فعالیت‌های هسته‌ای. آن‌ها می‌دانند، این‌ها هم می‌دانند که تحریم‌ها فرآیندها را شاید کند نماید ولی متوقف، نه.

تحریم‌ها به نظرم یک عمل‌کرد بیش‌تر ندارد در حال حاضر، آن هم پیش‌آمادگی سیستم‌های اقتصادی خودشان است برای یک شوک احتمالی اقتصادی بزرگ‌تر. آقای تحریم که می‌آید، حضرات شرکت‌هایی که چنگول زده بودند به هر کجای اقتصاد ایران، خاصه انرژی و نفت ـ که بزرگ‌ترین پول‌ها هم آن‌جا می‌چرخد ـ به تکاپو می‌افتند که دامن‌شان را جمع کنند که زیرِ لگدِ ایشان نماند، خاصه جایی که اردنگی هم محتمل است. این فرآیند زمان می‌برد مدتی که جا بیافتد و بنگاه‌های اقتصادی به قاعده‌ی جدید بازی کنند و منافع‌شان را بهینه. به‌ترین کار هم ـ شاید ـ این باشد دست از بخش چنگول زده بکشند و بروند سراغ بخش‌های چنگول‌خورِ عراق مثلا؛ یا عربستان. بازارشان را در جایی دیگر غیر از ایران جستجو کنند.

وقتی زمان کارش را انجام داد، همه چیز آماده می‌شود برای آن شوکِ بزرگ‌تر. تحریم، مهم‌ترین فانکشن‌اش این است که ضررهای اقتصادی احتمالی را برای خود کشورهای صاحب پول و صنعت، کمینه کند؛ حداقل در مورد ایران و با وضعیت کنونی این‌گونه فکر می‌کنم.

حالا این شوک چیست؟ به من چه که چیست :) قطعات این پازل روشن‌تر از همیشه دارد چیده می‌شود و به من ربطی ابداً ندارد که الان دارد چه نوع آلاتِ جنگیِ متعلق به کدام تخمِ جنی از بخشِ تنگِ همیشه هرمزِ خلیجِ همیشه فارس عبور و مرور می‌نماید و در کویت و آذربایجان و ترکیه چه می‌گذرد. فقط همین را تکرار می‌کنم که بترسید از این اسراییلِ حرام‌زاده.

آمریکا به هر دلیل نمی‌خواهد که خودش آغازگر شلوغ پلوغی دیگری باشد؛ اما بدش نمی‌آید که حالا کمی برای دنیا وجهه‌ای پدرانه و جدید از خود نمایش دهد و برود آن گوشه‌ای که آشوب شده، بچه‌های شیطان به جان هم افتاده را تأدیب کند. بدیهی است که هر قدر آن بچه سابقه‌ی بدتری ثبت داشته باشد و سیفیت میفیت‌تر باشد، باید بیش‌تر تأدیب شود، علی الخصوص که ظن بر این باشد ته جیب‌اش یک تیر کمان مگسی، چیزی قایم کرده ناکس. از آن حرام‌زاده هم که ذکرش رفت البته دلِ خونی دارد و شاید توی آن هیر و بیر و محض دل خوشک به پس‌گردنی، پشت‌دستی، انگشتی مزین‌اش کند.

اصلاً گور بابای اتحادیه‌ی اروپا و سردم‌داران فلان فلان شده‌اش که تحریم در می‌کنند از خودشان. روسیاهِ بدمحاسبه‌گر هم که نیستیم و نمی‌خواهیم باشیم. پس همین می‌ماند که ما برویم تنبان خودمان را بچسبیم دو دستی و اگر خدا قبول کند قصه‌ی ارز و سکه و طلا را هم بگذاریم به حساب موقعیت‌های درخشان فعلی مملکت.

و الله اعلم






خواب مدرسه می‌بینم هنوز... خواب‌های نازک مدرسه. همان بچه‌ها هستند و همان بازی‌ها و شیطنت‌ها. همان معلم‌ها هستند و همان دهان‌صاف‌کردن‌ها. پانزده سال است که خواب مدرسه می‌بینم؛ پانزده سال...

همه هستند؛ هم‌دوره‌ای‌ها؛ سال‌بالایی‌ها؛ سال‌پایینی‌ها؛ معلم‌ها؛ ناظم‌ها؛ علی‌آقا؛ آقای امیدی (کوتیلت)؛ آقای نیک‌پور (دیود). خواب‌ها شادند؛ سرشار از شوق و شوخی و خنده و بسکتبال و فوتبال. هیچ‌کس بزرگ نمی‌شود در این خواب‌ها. هیچ‌کس کوچک نمی‌شود در این خواب‌ها. همه، همان هستند که هستند...

خواب مدرسه می‌بینم هنوز... خواب میدان حر. خواب لانه‌ی زنبور. خواب بیمارستان روزبه. خواب شب شعر. خواب آمفی‌تیاتر. خواب همسایه‌های پشتی. خواب کوپه‌ی شیشه‌نوشابه‌های خرد شده. خواب درخت توت دم دست‌شویی. خواب غذا گرم کن. خواب فن کوئل. خواب فوق‌برنامه...

خواب مدرسه می‌بینم هنوز... خواب انگشت وسط میردورقی. گچ خوردن‌های ملکی. لب‌خندهای کاظمی. عینک فتوکرومیک مقدم. ژیان جنیدی. تمام نقطه‌های گم‌شده‌ی مستوفیر. مگس‌های له شده‌ی صیامی. «کو نمودارتون»های حلی. فرق عقل و بز نجفی. شراب جامد باقری. اتوماتیک‌وارهای کارآمد کرمانی. کامپیوترهای همیشه زاقارت کیانی...

و خواب مدرسه می‌بینم هنوز...

و دلم تنگ می‌شود هنوز...


پ.ن. نیت آن بود که در مذمت نوستالژی نگاشته شود این سطور مثلا






احمقانه به نظر می‌رسد ـ ظاهرا ـ این که کسی باشد، گاه و بی‌گاه هوس کند بیمار شود، آن‌چنان که بیافتد گوشه‌ای و نتواند ساده‌ترین کارهایش را خودش انجام دهد. تبش بگیرد و لرز کند و بسوزد. چند لا لباس بپوشد و شُر و شُر عرق بریزد. آن‌قدر ناتوان شود که برای یک لحظه هم شده مرگ را بو بکشد.

بارقه‌هایی از این حماقت را سال‌هاست که در خودم کشف کرده‌ام. مازوخیستی‌ترین‌اش، تب است. عاشق تب بوده‌ام همیشه. خاصه وقتی که لرز می‌کنم و رگه‌هایی از تیرکشیدن و مور مور شدن توأمان شروع می‌کند روی پوستم راه رفتن. همیشه این وضعیت برای‌ام معنویت خاصی داشته. از جنس یک لذتِ ویژه‌ی درونی که هیچ‌گاه نمی‌شود با کسی به اشتراک‌اش گذاشت. معنویت‌اش وقتی بیش‌تر می‌شود که سایه‌هایی از شهود و هذیان هم قاطی‌اش شود. زمان بُعد دیگری می‌گیرد و مفاهیم منتسب به اشیاء و موجودات کنارم پا از مرز ادراک همیشگی‌ام فراتر می‌نهند. نیرویی عجیب در وجودم قلیان می‌گیرد و انگار می‌خواهد عاشقانه‌ترین و حماسی‌ترین لحظات، در اوج همان ناتوانی، به شعر و غزل، تعبیه در منقارم شوند. شاید توهم باشد؛ و اگر باشد خوب توهمی است...

حالا که این سطور به سرانگشتان تب‌دار و آب دماغی به رشته‌ی تحریر در می‌آیند، بنده در متن یکی از همان «گاه و بی‌گاه»ها هستم. البته مطلقاً دوست نداشتم که این‌قدر قافیه را به من تنگ می‌گرفتند. می‌دانم که آن بالایی‌ها می‌توانستند کاری کنند که فقط تب داشته باشم و کم‌تر سریدن دامن حضرت عزراییل را روی صورت‌ام احساس می‌کردم؛ ولی خوب! نکردند! لابد حکمتی داشته. این پنجمین روزی است که ممتد تب دارم :) این‌اش که خوب است. بدش آن جایی بود که دو روز مطلقاً غذا نخوردم، نخوابیدم و نفس‌ام هم بالا نمی‌آمد. ضعف شدید و درد بدن و استخوان و سرفه‌های سهمگینِ سینه زخم کن! چند باری هم که به نوعی افتادم واقعاً توان تکان خوردن نداشتم چه رسد به بلند شدن. ترکیب‌اش ورای حد تقریر ترسناک است. انصافاً خیلی بد بود. خیلی خیلی بد بود. آن‌قدر که از خیر تب‌اش هم می‌شد گذشت. آن‌قدر که آدم به چشم خودش می‌بیند هر آن فلانی که متصور است از آدم زاییدن می‌گیرد.

این‌ها را گفتم که بترسانم شما را و بگویم که بروید واکسن آنفولانزا بزنید. با این حال و روز بعید می‌دانم که تا دو سه روز دیگر هم بتوانم سرپا شوم. تازه! با این که حالا کمی به‌ترم باز یک نکته باقی‌مانده و آن هم این که صورت مسأله کمی تغییر کرده، از آن فلان زا به عفونت ریه و سینوس‌ها :)






این شِکرخواب‌های بامدادی هم خاطره‌هایی می‌سازد گاهی که می‌شود با آن از نو بن‌فراخی را تعریف کرد؛ چه بسا همتِ مضاعف را. چه ربطی دارد؟ می‌گویم الان. بگذارید این آخرین حماسه را برای‌تان نقل کنم و یک احسنت گنده، حواله‌ام کنید.

اسبابِ بیدارباش ما موبایل‌مان است که به نوای قطعه‌ی «سلام» هر صبح ما را و البته همسایه‌های ما را می‌نوازد. آقای موبایل به شرط اسنوز، هر ۹ دقیقه به مدت حداکثر یک دقیقه سلام می‌گوید.

برای این که دست‌مان زود محضر موبایل را درک نکند، شب‌ها بعد از کوک کردن، می‌گذاریم‌اش روی میز ناهار خوری، بلکه آن چهار پنج متر راه رفتن از تختِ خواب تا میز، خواب را از سرمان بپراند.

و اما حماسه‌ی روز پنج شنبه...

ساعت هفت آقای موبایل سلام گفتن آغازید. از رختِ خواب برخاستیم و تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل و اسنوزش نمودیم. سپس به آشپزخانه رفته، کورمال کورمال کتری را آب نموده، روی گاز گذاشته، روشن نموده و یک کله مجدداً چپیدیم در بستر.

ساعت هفت و ده دقیقه تقریباً، به همان ترتیب از رختِ خواب برخاستیم و تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل و باز اسنوزش نمودیم. سپس دوباره به آشپزخانه رفته و این بار، کورمال کورمال چایی را بار گذاشته، زیر گاز را کم نموده و بی فوتِ وقت پیچیدیم به آغوشِ بستر.

ساعت هفت و بیست دقیقه تقریباً، از رختِ خواب برخاستیم، تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل، اسنوزش نمودیم و چون خیلی خواب‌مان می‌آمد و حال بیدار شدن نداشتیم، دوباره محضرِ بستر و اینا.

...

مختصر و مفید: ساعت تقریباً ده، از رختِ خواب برخاستیم، تلو تلو خوران خودمان را رساندیم به موبایل، کمی ایستادیم، فکر کردیم، رفتیم جلوی آینه و به خودمان ادای احترام نمودیم :)

یعنی حقیر ۱۸ بار ـ تقریباً هر ده دقیقه یک بار ـ از توی رختِ خواب بلند شدم، تلو تلو خوران خودم را به موبایل رساندم و اسنوزش کردم و دوباره بگشتم به رخت خواب...



نسبتا در همین رابطه بخوانید: اندر باب ساعت بیدارباش







تهِ کلامم همیشه می‌گرفته. زبانِ اَلکنم جزیی همیشگی از بودنم بوده و هست؛ آن قدر که حتی آن جایی که باید خودم را می‌فهمیدم، نفهمیدم و بی‌آواز از رازِ نگاهِ ملتمسم گذر کرده‌ام به تمامِ جاهایی که نباید. خودم را امتداد داده‌ام به همه‌ی افق‌هایی که همیشه نافهمیده گذاشتم‌شان. برای این منِ خِنگ، این منِ ساده، این منی که واضح‌ترینِ حرف‌ها، اتفاق‌ها، تصویرها را درست نمی‌بیند ـ نمی‌خواهد ببیند ـ استعاره و کنایه که دیگر خود فاجعه بود. جا مانده‌ام از استعاره‌ها و کنایه‌ها، همیشه. زمانی می‌فهمیدم‌شان که فایده‌ای نداشت و چشم که باز می‌کردم، به سادگی و بچگی و بی‌سیاستی، به صلابه کشیده بودندم؛ چشم که باز می‌کردم، من مانده بودم و تنهاییِ درونیِ غریبی که از درون ذره ذره تحلیل‌ام می‌برد.

شاید این رفتارِ بیمارگونه‌ی مینیمالیستی‌ام، سادگیِ احمقانه‌ای که دوست دارم در همه چیز و همه جا باشد ـ ولی نیست ـ از همین است. شاید اصلا می‌ترسیده‌ام که درست ببینم‌شان؛ همان‌گونه که هستند: پیچیده. شاید توان این را هیچ‌گاه نداشته‌ام که این همه جزییات و ظرافت‌های مربوط و نامربوط را با هم یک جا ببینم و بفهمم؛ و دست آخر خودم را اسیرِ «چرا»هایی می‌دیدم که همیشه گریزان بوده‌ام از آن‌ها. تلخ است؛ از جنسِ درونِ آدم، از جنس بغض، از جنس خفقان، از جنسِ این که تهِ تهِ وجودت، تنهایی. تلخ است؛ تلخ‌تر از تلخیِ همه‌ی آن چه را که در فضای بیرون از ذهن‌مان، زندگی نام‌اش کرده‌ایم.

یک چیزی کم است بینِ من و خودم، بینِ من و زندگی. چیزی، مترجمی، مبدلی که سادگی و پیچیدگی را به هم، درست و دقیق ترجمه کند، تبدیل کند...

حالا گفتنی‌تر است... این که هر جا که با تمام وجود تلاش کرده‌ام چیزی را که در ذهنم نقش بسته است، به زبان بیاورم و نتوانسته‌ام، پایانش را به تلخی و ناامیدی، آگاه و ناخودآگاه اضافه کرده‌ام: ... یا چیزی شبیه به این.






یا چیزی شبیه به این

۲۴/۱۰/۹۰ - شنبه - ۱۶:۰۹ |

گوشه‌ای هست بالاخره این دور و برها که دل خوش کنی به آن... همیشه گوشه‌ای هست (نظر بدین)


۲۹/۹/۹۰ - سه‌شنبه - ۱۰:۲۷ | حاکمی عادل و قاضی که رشوت نستاد و زاهدی که سخن به ریا نگوید و حاجبی که با دیانت باشد و کون‌درستِ صاحب دولت در این روزگار مطلبید ـ مولانا عبید زاکانی (رضی الله عنه)؛ صد پند؛ پند ۵۲ (نظر بدین)


۲۴/۹/۹۰ - پنج‌شنبه - ۰۰:۰۷ |

قلقلک‌ام می‌گیرد به زور هم که شده یاد بعضی‌ها بیافتم... آخرش هم یاد خودم
خالق اثر: کینو (نظر بدین)


۱۷/۹/۹۰ - پنج‌شنبه - ۱۳:۵۳ |

موشی می‌شوم؛ در طبق اخلاص... (نظر بدین)


۶/۹/۹۰ - یکشنبه - ۱۱:۵۲ | توشیح، کاری است که به ما نمی‌آید، اهلش بنویسند...
... فضای کشورِ ایران در سال 1311 شمسی به قولِ فرخی «‌محیطِ مردگان»‌ است. «دستگاهِ نظمیه در همه جا رخنه کرده است؛ روزنامه‌ی مخالفی وجود ندارد. در مجلس همه به ذائقه‌ی حکم‌ران سخن می‌گویند و قلم‌ها جز ستایش ترقیات کشور و تجلیلِ نبوغِ پادشاهی که او را قائد اعظم می‌نامند، ‌کار دیگری ندارند.» ...
از سایت «مرکز اسناد انقلاب اسلامی»، «قتل فرخیِ یزدی به دست رضاخان» (نظر بدین)


۱/۹/۹۰ - سه‌شنبه - ۱۹:۴۶ | به عکسِ نقیض‌اش فکر می‌کردم:
«رسول شله»ها وقتی پا به دنیا می‌گذارند، در گهواره‌ی فقر، حیات را شروع می‌کنند. با گرسنگی بزرگ می‌شوند. اگر هفت جان مثلِ سگ داشتند، زنده می‌مانند و الا در کودکی، به یکی از هزاران بیماری که در کمین ایشان نشسته مبتلا می‌شوند و بند را می‌جوند و می‌میرند؛ اما اگر هفت جان مثلِ سگ داشتند، بزرگ می‌شوند ولی به سختی بزرگ می‌شوند. در هر قدم ناکامی می‌بینند. به هر گام به سنگی و مانعی برمی‌خورند. رنگِ رفاه و آسایش و آرامش را نمی بینند. در ظلماتِ تیره‌ی بدبختی پا می‌گیرند و چون هیچ‌گاه سرنوشت لبخندی به آن‌ها نمی‌زند، در دل‌شان، کینه جوانه می‌زند؛ کینه نسبت به اجتماع، کینه نسبت به مردم، کینه نسبت به هر چیز که سالم و سرپاست، کینه نسبت به زن و مرد و پیر و جوان، کینه نسبت به باسواد و بی سواد، نسبت به تاجر، به مالک، به کاسب، به خانه‌دار، به اداره، به انتظامات، به تشکیلات و خلاصه کینه به هر چیز که نظم و ترتیبی دارد...
رسول پرویزی، شلوارهای وصله‌دار، داستان «مرگ رسول شله» (نظر بدین)


۲۴/۸/۹۰ - سه‌شنبه - ۲۳:۵۰ |

تبِ افتادن دارم... سرخ تبی... زرد تبی (نظر بدین)


۱۳/۸/۹۰ - جمعه - ۲۲:۲۶ |

انگار لِنگ‌های آویزونه منه اون پایین؛ یکی از همین روزا
خالق اثر: کینو (نظر بدین)


۵/۸/۹۰ - پنج‌شنبه - ۱۷:۱۵ |

خالق اثر: کینو (نظر بدین)


۱/۸/۹۰ - یکشنبه - ۲۳:۰۰ |

نگاهِ رنگوی ناامید، ناباورانه ارابه‌ی سفید و نگهبانان طلایی‌اش را بدرقه می‌کند توی بیابان...
و آن فرزانه موجودِ نصف‌شده‌ی اول فیلم، بد چیزی می‌گوید:
We all see what we need to see (نظر بدین)


جسته گریخته‌های کهنه


Free counter and web stats