 |
|
پنجشنبه ۲۷/۰۴/۸۷ ـ كرسيشعرهاي الف.نوني |
 |
 |
|
قديمترهايي نه چندان دور، هرگاه جماعت اديبان و شعرا گعدهاي ميگرفتند و بازار عكاظشان به راه ميشد، شروع
ميكردند به شعرخواني و متن ادبي در كردن از خودشان و به به و چه چه گفتن و بادام و پسته لمباندن و يحتمل،
نوشيدنيهاي ويژه نوشيدن. همين ميشد كه پس از چند دقيقهاي، از پشت صندليهاشان ليز ميخوردند زير كرسيها و
با سري سنگين و چشمي خمار به قدر طاقت و وسع، چند ساعتي زور ميزندند كه دامان شعر و شاعري از كف نرود.
همين دامان رها نكردن بود كه فضاي جلسات را مزين مينمود به انواع اراجيف و مهملات موزون و ادبي. از همان
موقع بود كه اصطلاح "كرسي شعر" باب شد و ملت به هر جفنگ قشنگي كه ميشنيدند، همين چيزي ميگفتند كه الان
ذكر خيرش رفت. البته همهي عزيزان مستحضرند كه ذهن سيال و خلاق ايراني جماعت، به هيچ چيز و هيچ كسي در
طول تاريخ رحم نكرده تا حالا بخواهد به اين اصطلاح وزين رحم كند. همين است كه در گذر زمان اين كلمه و
مفهومش دچار استحاله گشته و تبديل شده به همان عبارت نافرم و ناجور و بيمعني كه اكنون نقل محفل عوام و
خواص است.
...
واقعيت آن است كه به جاي اين سهنقطه كه اين بالا مشاهده ميكنيد، مفصلا در باب ارتباط كيفيت فرمايشهاي آقاي
الفنون و كرسي شعر، مطلب نوشته بودم اما مستحضريد كه خودسانسوري جزو لاينفك اين مملكت بي صاحاب است.
لذا به عنوان همين پست كه نوشتم در باب اين ارتباط بسنده ميكنم...
 |
|
شنبه ۲۵/۰۳/۸۷ ـ هادي عزيز و هادي عزيز |
 |
 |
|
همين الان كه آمدي و با هم صحبت كرديم، بلافاصله نشستم و خواندم نوشتهات
را. از همان ابتدا محبت را خواندم ميان
كلمه به كلمهي نوشتهات. به ميانه كه رسيدم لبخند از لبانم جدا نميشد. انگار كه نكتههايي تازه كشف كرده باشم از
نگاه ديگران دربارهي خودم. در همان لحظات تصميم گرفته بودم خواندنم كه تمام شد؛ بيايم وسط همان جلسهاي كه
الان نشستهاي پيشانيت را ببوسم و از اظهار محبتت تشكر كنم؛ اما به آخر كه رسيدم، بغضي ناخواسته گلويم را فشرد و
دانستم كه اگر گامي پيش بگذارم، قطعاً نخواهم توانست جلوي شكستن بغضم را بگيرم.
واقعيت آن است كه ما با هم بزرگ شديم هادي عزيز! تنها من و تو را نميگويم، جماعت دوستان را ميگويم. ما با هم
بزرگ شديم و با هم سختي كشيديم و با هم شادي كرديم؛ و تكنولوژي با هم كار كردن را توسعه داديم و در عين حال
تكنولوژي با هم دعوا كردن و سر هم داد كشيدن را و تكنولوژي سختيها از سر گذراندن را و تكنولوژي با هم شاد
بودن را و تكنولوژي حل همان مسايلي كه گاه در تعريفشان اختلاف داشتيم؛ و مهمتر از همه، تكنولوژي همانديشي را!
ما سرمايهي بزرگي جمع كردهايم؛ ما كار بزرگي كرديم كه به جرأت ميگويم كمتر جمعي به چنين افتخاري نايل است...
بارها و بارها در جمعهاي ديگري از دوستان و فاميل، گفتهام و باز تكرار ميكنم كه آن چه كه دارم، به لطف و ارادهي
حضرت حق تعالي، از بركت دوستي با شما و همهي دوستان عزيزي است كه اكنون حق برادري به گردن من دارند و
بياغراق حق معلمي به گردن من دارند. نكتهها و درسهاي بسياري فراگرفتم از همهي شما.
الان حال و هواي نوشتنم كمي ابري است. يادآوري آن همه خاطرات شيرين و آن همه نكتههاي نغز، ذهني ميخواهد
آسوده از بغض و اشك. شايد فرصتي دست داد و نوشتمشان...
هفت سال، كم زماني نيست هادي جان! عمريست براي خودش. چگونه ميتوانم عمرم، بخشي از وجودم، سرمايهام را
جايي بگذارم و جاي ديگر باشم. نه هادي عزيز! نه! نميتوانم آنچنان باشم كه نبينم اين بخش از وجودم را...
 |
|
سهشنبه ۲۱/۰۳/۸۷ ـ سلام... |
 |
 |
|
در سبكبالي رهايي، ميترسم از توهم لحظهاي كه نسيم تو را با خود ببرد. ميدانم كه در باورت، سادگيام از قاصدكها
كمتر نيست، اما باز ميترسم؛ نسيم، در اين امور سابقهي خوبي ثبت ندارد...
يله ميشوي بر آغوش نسيم، چشم ميبندي و مست ميشوي و دست باز ميكني؛ و شيطنت ميكند نسيم و مويت را
ميكشد و دامنت را ميكشد و روسريات را ميكشد؛ و دلم را ميكشد چنان از پياش كه هيچ خار بياباني را به چنين
خواري و سرگشتگي نكشيده بود...
آرام، بي آن كه كسي بفهمد، آمدم آن بالا ببينم به همان بلندي كه ميگويند، هست؟ پيام داده بودم به آن يكيشان كه اين
بار كه آمديم به لطف كرمش، كم نگذارد و آن چنان ببارد تا نماند كسي كه بينصيب باشد. آنقدر ببارد كه نقش
نفسها و اشكها هم از زيادت آن بيخاطره نماند؛ و در نزديكي اين همه ابر بغضآلود، تب ميكنم، بلند بلند...
حالا تو هي بيا و بگو كه راه دور است و ساقهاي خستهمان را توان پيمودنش نيست
حالا تو هي بيا و بگو كه ميان اين همه تشنگي و تنهايي، از تب آسمان و گريهي ابر خبري نيست
حالا تو هي بيا و بگو كه از نوازش نسيم و خمار دشتهاي سبز ما را نصيبي نيست...
ما، حديث مجسم نسيميم؛ دوستداشتنيترينم...
ما، آيينهي تبيم و اشك...
 |
|
دوشنبه ۲۳/۰۲/۸۷ ـ شوشگير شديم رفت... |
 |
 |
|
رانندگي دور ميدان شوش، علاوه بر جگر، ملزومات ديگري را هم ميطلبد که حقير حتي بالقوه هم فاقدشان هستم؛ اما
به هر ترتيب وقتي که آدم مستأصل ميشود، گاهي حرکات في البداههيي از خود صادر ميکند که صد دوست و آشنا و
فاميل انگشت به دهن ميمانند و نميدانند چگونه ممکن است که فلاني آره و اينهااا...
بندهي خدايي را ـ که ما باشيم ـ فرض کنيد صورت تراشيده، زلف شانه کشيده و تيشرت قرمز پوشيده، يک کتي
نشسته باشد پشت فرمان و در معيت خواهر و مادر، با اطمينان به نفس براي اولين بار در عمرش، ميدان شوش را دور
ميزند.
در بدو ورود به ميدان، يک رأس پيکان جوانان، داراي سرنشينان جوانتر، بيمهابا ميکشد روي ماشين آن بندهي خدا.
کسي که طرف شاگرد پيکان نشسته با موهاي فرفري ژل خورده و داراي ته ريش، نيم تنه از شيشه خودش را بيرون
آورده و با لب و لوچهي کج و ماوج به معناي شکايت، طلب کارانه صوت اعتراض "هوووو...." را خطاب به بندهي خدا
ادا مينمايد.
بندهي خدا با چهرهي عصباني و خشمگين صوت پاسخ "بفرماااااا..." را در فضاي روحاني ميدان شوش رها ميسازد.
آقاي مو فرفري، يک چيز بدي ميگويد و فضا را روحانيتر ميکند.
آقاي بندهي خدا ـ من باب يادآوري: که ما باشيم ـ بيتوجه به حضور مادر و خواهر گرامي، با يکي از انگشتان محترم
دست راست، حرکتي نمايشي را به اجرا ميگذارد و فضا از شدت روحانيت آوردوز ميشود...
خلاصه آن که آبرويمان رفت پيش مامان و آبجي.
حالا بندگان خدا فکر ميکنند پيش خودشان که فلاني در حضور ما که اين کار را کرد، در غياب ما چه کارها که
نميکند...
 |
|
يكشنبه ۱۸/۰۱/۸۷ ـ هر كجا هستم، باشم... |
 |
 |
|
اگر درست يادم باشد هشت سال پيش، آخرين باري بود كه مسعود را ايران ديدم. حالا بعد از هشت سال آمده ايران تا
سه ماهه، ايران را بچرخد و به عشقش برسد: عكاسي :) منتها آنقدر از اين و آن شنيده كه "ارديبهشت ايران قشنگ
است" كه به اميد ديدن ارديبهشت ايراني، آن سه ماه الان شده هشت ماه و خدا ميداند چهقدر ديگر طول بكشد...
حالا مسعود نمايشگاهي گذاشته از عكسهايش و بخشي كوچكي از آنها را به نمايش خواهد گذاشت...
افتتاح نمايشگاه: جمعه ۲۳ فروردين ماه از ساعت ۱۶ الي ۲۱
بازديد روزانه ۱۶ الي ۲۰، يكشنبهها و سهشنبهها صبح ۱۰ الي ۱۳
نمايشگاه تا روز پنجشنبه ۲۹ فروردين ماه برقرار است
پايينتر از فرهنگسراي نياوران، ابتداي پاسداران، تنگستان چهارم، كوچهي ناز ۱، بنبست ترانه، پلاك ۳
تلفن: ۲۲۲۸۵۲۹۹
نظر بدين ( ۳ )